تو ایستگاه مترو هوا سرده….
دخترک نگاهی به ساعتش میکنه….
دقیق سر ساعت میرسه!
مثل همیشه دست تکون میده و میاد اون ته کنارش میشینه..
طبق معمول هنوز ننشسته، میگه دستت رو بده به من!
با بی تفاوتی دستش را از جیبش در میاره و میذاره تودستش!
پسر با لبخند میگه: چرا دستهات سرده؟!
بدون اینکه نگاش کنه جواب میده:میبینی که هوا سرده!!!
نه !منظورم اینه که مترو سرده….خودت میفهمی چی میگم!
حوصله ی بحث کردن ندارم!ول کن بابا دوباره شروع کردی؟!
لبخند پسرک محو میشه و ساکت خیره میشه به سنگفرش براق زمین
کارگر مترو با یه کفشوی بلند از جلوشون رد میشه . داره واسه خودش شعر میخونه و زمین رو پاک میکنه
جاروش صدای قز قز میده و از خودش ردی خیس بر جای میذاره…
دخترک اروم میگه ناراحت شدی؟؟
پسرک همان طور خیره زمین رو نگاه میکنه و میگه : یه چیزی بپرسم؟
با بی میلی میگه :بپرس
دخترک متعجب نگاش میکنه!!
منظورم اینه که چقدر به من به عشقت به این روزا اعتقاد داری؟
دخترک با بی حوصلگی میگه باز بچه شدی منظورت چیه؟
یادته یه بار برام گفتی تورو نباید دوست داشت باید برات مرد!
می خواستم دونم چقدر به اون حرفت اعتقاد داری؟
دخترک گوشه ی لبشو میکشه بالا و به مسخره میگه من؟
خب من خیلی…..تو چقدر؟
پسرک توچشماش خیره میشه چشماش کمی قرمز شده..
دخترک از حالتش وحشت میکنه.!
صدای مترو از توی تونل میاد…
دستش رو میاره بالا ولبهاشو میچسبونه به دست دخترک و میگه اینقدر…..
و میدود به سمت مترو……
صدای اژیر همه جا رو پر میکنه چراغها روشن و خاموش میشن۱
ریل مترو تا فاصله ی دور قرمز شده …
زنها جیغ میزنن.مردی هاج و واج صورت دختر بچشه اش رو چسبونده به سینه اش!
چند نفر با بی سیم از جلوی دخترک میدوند و فریاد میزنن…
صداها اروم و کشدار میشه!
انگار داره خواب میبینه….
حرکتها کند شده…..
با تعجب نگاه به دستاش میکنه…..
دستاش سرد نیست !
توی ایستگاه مترو هوا سرده

کنار اشیانه ات من اشیانه میکنم
فضاي آشيانه را پر از ترانه مي کنم
کسي سوال مي کند بخاطر چه زنده اي؟
و من براي زندگي تو را بهانه مي کنم

عزيزم يادت مياد كه گريه هات
چه جوري آتيش به جون من مي زد؟
نمي شد بهت بگم دوست دارم
تا مي خواستم زبونم بند ميومد
(اینم ازطرف جادوگرعزیزم)