Archive for دسامبر, 2005

باران عشق من ……

دسامبر 27, 2005

در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…


چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن قطره شود…
 
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!

 
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…
 
در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…

نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!

 
 
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…

باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…
 
i miss you more and more
 
 
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…
 
                  
                            هنوزدر جاده ی انتظار نشسته ام
هنوز چشمانم را به اسمان بی کران دوخته ام
هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان میکنم
باز هم در انتظارم تا بیایی
اگر مال من بودی ماه از چشمانت طلوع میکرد
 

دسامبر 18, 2005

زمستون تن عريون باغچه چون بيابون
درختا افق هاي برهنه زير بارون


نميدوني تو كه عاشق نبودي
چه سخته مرگ گل براي گلدون
گل و گلدون چه شب ها نشستن بي بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه


چه تلخه چه تلخه بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثل من كه بي تو نشستم زير بارون زمستون

زمستون براي تو قشنگه پشت شيشه
بهاره زمستون ها براي تو هميشه
تو مثل من زمستوني نداري
كه باشه لحظه چشم انتظاري


گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلای كاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی ببينی تلخ روزای جدایی
چه سخته چه سخته بشينم بي تو با چشمای گريون


 

دوست

      دارم

مرگ عشق در مترو

دسامبر 12, 2005

تو ایستگاه مترو هوا سرده….

 

دخترک نگاهی به ساعتش میکنه….

 

دقیق سر ساعت میرسه!

 

مثل همیشه دست تکون میده و میاد اون ته کنارش میشینه..

 

طبق معمول هنوز ننشسته، میگه دستت رو بده به من!

 

با بی تفاوتی دستش را از جیبش در میاره و میذاره تودستش!

 

پسر با لبخند میگه: چرا دستهات سرده؟!

 

بدون اینکه نگاش کنه جواب میده:میبینی که هوا سرده!!!

 

نه !منظورم اینه که مترو سرده….خودت میفهمی چی میگم!

 

حوصله ی بحث کردن ندارم!ول کن بابا دوباره شروع کردی؟!

 

لبخند پسرک محو میشه و ساکت خیره میشه به سنگفرش براق زمین

 

کارگر مترو با یه کفشوی بلند از جلوشون رد میشه . داره واسه خودش شعر میخونه  و زمین رو پاک میکنه

 

جاروش صدای قز قز میده و از خودش ردی خیس بر جای میذاره…

 

دخترک اروم میگه ناراحت شدی؟؟

 

پسرک همان طور خیره زمین رو نگاه میکنه و میگه : یه چیزی بپرسم؟

با بی میلی میگه :بپرس    

 دخترک متعجب نگاش میکنه!!

منظورم اینه که چقدر به من به عشقت به این روزا اعتقاد داری؟

دخترک با بی حوصلگی میگه باز بچه شدی منظورت چیه؟

یادته یه بار برام گفتی تورو نباید دوست داشت باید برات مرد!

می خواستم دونم چقدر به اون حرفت اعتقاد داری؟

دخترک گوشه ی لبشو میکشه بالا و به مسخره میگه من؟

خب من خیلی…..تو چقدر؟

پسرک توچشماش خیره میشه چشماش کمی قرمز شده..

دخترک از حالتش وحشت میکنه.!

صدای مترو از توی تونل میاد…

دستش رو میاره بالا ولبهاشو میچسبونه به دست دخترک و میگه اینقدر…..

و میدود به سمت مترو……

صدای اژیر همه جا رو پر میکنه چراغها روشن و خاموش میشن۱

ریل مترو تا فاصله ی دور قرمز شده …

زنها جیغ میزنن.مردی هاج و واج صورت دختر بچشه اش رو چسبونده به سینه اش!

چند نفر با بی سیم از جلوی دخترک میدوند و فریاد میزنن…

صداها اروم و کشدار میشه!

انگار داره خواب میبینه….

حرکتها کند شده…..

با تعجب نگاه به دستاش میکنه…..

دستاش سرد نیست !

توی ایستگاه مترو هوا سرده  

کنار اشیانه ات من اشیانه میکنم       

                                                                             فضاي آشيانه را پر از ترانه مي کنم

                                         کسي سوال مي کند بخاطر چه زنده اي؟

 

                                          و من براي زندگي تو را بهانه مي کنم

 

                                   عزيزم يادت مياد كه گريه هات

                                چه جوري آتيش به جون من مي زد؟

                                   نمي شد بهت بگم دوست دارم

                                   تا مي خواستم زبونم بند ميومد

                                      (اینم ازطرف جادوگرعزیزم)