Archive for ژانویه, 2006

ژانویه 30, 2006

دو خط موازي زائيده شدند .پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد
دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .و در همان يك نگاه قلبشان تپيد . و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت : ما ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفتمیتونیم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .
من روزها كار ميكنم میرم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام .
خط دومي گفت :من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت .
خط اولي گفت :
چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت !!!

در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

Lو بچه ها تكرار كردند :دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند



دو خط موازي لرزيدند .به هم ديگر نگاه كردند .
و خط دومي زد زير گريه
خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشه .
خط دومي گفت شنيدي كه چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هيچ راهي وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد .

ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.
خط دومي آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .



آنها از دشتها گذشتند …
از صحراهاي سوزان …
از كوهاي بلند …
از دره هاي عميق …
از درياها …
از شهرهاي شلوغ …
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند .
رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد .
فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت .
پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .
شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد .
فيلسوف گفت : متاسفم … جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به كودكي رسيدند كودك فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد نه در دنياي واقعيات!!!
آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد!



دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت .
« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين كه به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .



يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد .

 
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .



و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .
نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد !
و آنها دو ريل قطار موازی شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين مي رفت،

 

 سر دو خط موازي،
عاشقانه
به هم مي رسيد!

 

...و چه عاشقانه به هم رسیدن...

 

تقدیم به فرشته ی خوبیهای من

ژانویه 17, 2006

ديشب به خواب رفتم، تو را در گوشه ای از اين زمينِ خاکی در حالی يافتم

که دستهايت رابر رویِ زانوهايت آوار کرده بودی و نگاهت را به نقطه ای دور

دست امتداد ميدادی!



کنارت نشستم و محو تماشای تو شدم، به عمق چشمانت فرو رفتم، وای

خدای من! چه دنيای زيبايی را در پشت پرچين نگاهت زندانی کرده ای. پرنده

های چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايی را در نی غربت می نواختند.

.
دلت انگار دنيای بکری است که قدمگاه هيچ رهگذری نبوده است، به خودم

جرأت می دهم و در گوشه ای از آن بيتوته می کنم . آهنگِ دلنشين قلبت

آرامم می کند و خوابِ هزار ساله ام را می آشوبد.

خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايی و تاريکی هايم را نور بپاشی.


با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوی ديگری می کشانی، آنجا که اسب

سپيدی به پيشواز قدمهايت سر فرود می آورد. ، مرا مهمانِ خنده هايت می

کنی و به جايی می بری که پُر از بویِ عطرِ گيسوانِ توست.

مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک می کشد.



آه خدایِ من آنجا را ببين! آسمانِ پر از ستاره را می گويم، بيا سهمِ خود را از

آسمان بچينيم. به سمت شمال نگاهت را بچرخان! ستاره هايمان آنجاست،

می بينی؟


ستاره تو آن يکی است که نورِ بيشتری دارد
.



ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در

آورده است.
_________________
سرمايه هر دلي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد!
 

 

شاید…

ژانویه 8, 2006


شاید اگر دائم بودی 

کنارم

یه روز می دیدم که

 دوست ندارم

دارم می رم که تا ابد

                         بمونم

سخته برای هر دومون

                      می دونم

فکر نکنی دوری و اینجا

                           نیستی

قلب من اونجاست تو تنها

                           نیستی

 

خودم می رم ، عکسم ولی

                                    رو قابه

می شنوه حرف و ولی

                                  بی جوابه

 

رفتن من شاید یه

                     امتحانه

واسه شناحت تو ، تو این

                       زمونه

غصه نخور زندگی

                    رنگارنگه

یه وقتایی دور شدن هم

                     قشنگه

مراقب گلدون اطلسی باش

 

یه وقتایی منتظر کسی باش

 

کسی که چشماش یه کمی

                          روشنه

شاید کمی هم 

                      شبیه منه

 

 

                     

              کسی که چشماش یه کمی روشنه

                     شاید کمی هم شبیه منه<>

 

خیلی دلتنگم

ژانویه 3, 2006

وقتی اونی و که خیلی دوسش داری و واسه چند روز نبینی چه جوری میشی؟ وقتی حتی ندونی کجاست و داره چه کار میکنه؟وقتی یه عالمه حرف تو دلت باشه ولی کسی نباشه که به حرفات گوش کنه و با سکوتش نشون بده که درکت میکنه؟وقتی یه شماره از همه ی زندگیت داشته باشی ولی جرات نداشته باشی بهش زنگ بزنی ؟تو اگه جای من بودی چی کار میکردی؟منی که الان یه عالمه حرف واسه گفتن دارم ولی اونی و که همیشه به حرفها و غرغرهای دلم گوش میداد و ندارم پس حالا فهمیدی چه حالی دارم….

چرا ما ادما وقتی به یکی دل میبندیم می خواهیم تا اخرش مال ما باشه؟!چرا ما اینقدر خودخواهیم؟!چرا؟؟؟

هر کی عاشق میشه همین جوری میشه  تو هم اگه  فردا عاشق شدی میفهمی چی میگم ولی اول فکر کن بعد عاشق شو

 به من نخند یه روز دلت دل به کسی میبنده             انروز میفهمی عاشقی گریه داره نه خنده

….ولی من این گریه هارو دوست دارم چون میدونم …..نه عاشقا هیچی نمیدونن مخصوصاوقتی کلی دلت براش تنگ شده باشه.

 

با آمدنش شوري در من به وجود آورد وصف نشدني 

  اما………… 
 
   او مي رود رفتني که پر از دلهره بازگشت است
 

  او مي رود با يک خداحافظي کوتاه

 
  دلم شور مي زند برايش نگران بود موقع رفتن
 
  نمي داند نمي دانم کي باز مي گردد
 
  چشم به راه او به جاده هستم
 
  تا بازگردد بازگردد
 
  او مي رود و مرا تنها رها مي کند
 
  رفتني که بازگشتش مبهم است
 
  آخرين کلام تنها مواظب خودت باش بود
 
   موقع رفتن حسي داشت
 
  حسي غريب و هميشه آشناي انتظار  
 
  به يادش هستم و مي مانم تا بازگردد
 
  او مي رود…………………
  
کي باز مي گردد نه من مي دانم نه او
 
او رفت و مرا با کوله باري از غم وتنهايي و انتظار به جا گذاشت .
 
اورفت چه کسي مي داند که چه هنگام باز مي گردد.
 
باور کن
“ای ستاره ی درخشان شبهای تاریک تنهاییم وقتی نیستی گویا هوا بارانی است”