Archive for جولای, 2006

بارون

جولای 30, 2006

تو كه بارون و نديدي 
گل ابرا رو نچيدي
گله از خيسيه جاده هاي غربت مي كني
تو كه خوابي تو كه بيدار
تو كه مستي تو كه هشيار
لحظه هاي شب و با ستاره قسمت مي كني

منو بشناس كه هميشه
نقش غصه ام روي شيشه
من خشكيده درخت توي بطن باغ و بيشه
جاده هاي بي صبا رو
سال گنگ بي بهارو
تو نديدي به پشيزي نگرفتي دل ما رو

لحظه هاي تلخ غربت هفته هاي بي مروت
تو نبودي كه ببيني شب تار انتظارو
همه قصه هام تو هستي
لحظه لحظه هام تو هستي
تو خيالم توي خوابم
پا به پام بازم تو هستي

لحظه هاي تلخ غربت هفته هاي بي مروت
تو نبودي كه ببيني شب تار انتظارو
همه قصه هام تو هستي
لحظه لحظه هام تو هستي
تو خيالم توي خوابم
پا به پام بازم تو هستي

منو بشناس كه هميشه
نقش غصه ام روي شيشه
من خشكيده درخت توي بطن باغ و بيشه
جاده هاي بي صبا رو
سال گنگ بي بهارو
تو نديدي به پشيزي نگرفتي دل ما رو

همه قصه هام تو هستي
لحظه لحظه هام تو هستي
تو خيالم توي خوابم
پا به پام بازم تو هستي

جزیره

جولای 28, 2006

من همون جزيره بودم

خاكي و صميمي وگرم

واسه عشق بازي موجا

قامتم يه بستر نرم

يه عزيز دوردونه بودم

پيش چشم خيس موجا

يه نگين سبز خالص

روي انگشتر دريا

تا كه يك روز تو رسيدي

توي قلبم پا گذاشتي

غصه هاي عاشقي رو

تو وجودم جا گذاشتي

زير رگبار نگاهت

دلم انگار زير و رو شد

براي داشتن عشقت

همه جونم آرزو شد

تا نفس كشيدي انگار

نفسم بريد توسينه

ابر وباد و دريا گفتن

حس عاشقی همينه

اومدي تو سر نوشتم

بي بهونه پا گذاشتي

اما تا قايقي اومد

از من و دلم گذشتي

رفتي با قايق عشقت

سوي روشني فردا

من ودل اما نشستيم

چشم براهت لب دريا

ديگه رو خاك وجودم

نه گلي است نه درختي

لحضه هاي بي تو بودن

ميگذره اما به سختي

دل تنها و غريبم

داره اين گوشه ميميره

طفلکی حتي وقت مردن

باز سراغت رو ميگيره

ميرسه روزي كه ديگه

قعر دريا ميشه خونم

اما تو درياي عشقت

باز يه گوشه ای ميمونم

غروب

جولای 28, 2006
چشمهاي منتظر به پيچ جاده

دلهره هاي دل پاك و ساده

پنجره باز و غروب پاييز

نم نم بارون تو خيابون خيس

ياد تو از تنگ غروب تو قلب من ميكوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب هميشه باسه من نشوني از تو بوده

برام يه يادگاري ه جز اون چيزي نمونده

تو ذهن كوچه هاي آشنايي

پر شده از پاييز تن طلايي

تو نيستي و وجودم و گرفته

شاخه خشك پيچك طلايي

ياد تو از تنگ غروب تو قلب من ميكوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب هميشه باسه من نشوني از تو بوده

برام يه يادگاري ه جز اون چيزي نمونده

تقدیم به مادر…

جولای 16, 2006
مادر! دنيای کودکی ام سرشار از طنين دل انگيز توست ، تمام خاطرات کودکی ام را خط به خط با نام تو نوشته ام و هميشه تو را می ستايم.
 
مادر! در ستايش دنيای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود و گلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آويخت.
 
شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می يابم و انگيزه خلقت را از قلب پر مهرت می خوانم.



مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و ديدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.



ايمانم از دعای توست و خدايم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.
 

تو گلی خوشبو از بهشت خدايی که گلخانه دلم از عطر تو سرشار است ، از تبار فاطمه ای و گويی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس هميشه دعايم کن چراکه دعايت سرمايه فردای من است.
 
مادرم !… به پاس آنچه به من داده ای ، به ستايش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبيهايت دوستت دارم.
 
***سرمه ی اتشین***                                                                                                               
 
                                                                                                                   

زندگی زیباست دوست من

جولای 8, 2006

تنهایی زیباست دوست من
مثل همان لحظه ای که توی اتاقت تنها نشسته ای , و آدامست را باد می کنی
 
آنقدر که اندازه یک بادکنک می شود و بعد می ترکد و می چسبد به تمام صورت
 
و تو خنده ات میگیرد  و آهسته لایه های نازک آدامس را از روی پوست صورتت , بر می داری …

 

تنهایی زیباست

 

مرگ زیباست دوست من

 لحظه ای را تصور کن که نشسته ای روی صندلی 

 دستهایت را چین و چروک و غبار گذشت زمان پوشانده است
 
و قلبت ,خسته از تپیدن , سرش درد می کند
صدای خنده چند کودک از حیاط خانه به گوش می رسد
و تو با چشم های بسته , خواب روزهای جوانی ات را می بینی
 
خواب می بینی دوباره جوان شده ای و این بار جوانی ات با گذشته هم فرق می کند
 
هر قدمت , مثل پریدنی می ماند بلند و سبک چند قدم می دوی و بعد ,
 
شناور و سبکبال , روی ابرها غلت می زنی دیگر نقرس و دیسک کمر و تنگی شریان , اذیتت نمی کند
و چشم هایت هم خوب , همه چیز را درک می کند  

***سرمه ی اتشین***

                                                                                            ادامه ی مطلب