Archive for سپتامبر, 2007

جواب پست قبلیت

سپتامبر 27, 2007

بخواب اي نازنينم …

مهربانم…

 دلنشينم …

منم من عاشقت .

آرام باش اي بهترينم من اينجا مست مستم مست و بي پروا

شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان

همان شبها كه من مست حضور تو… نياز تو… دو چشم دلنواز تو …

خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم

 ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم

من امشب وحشي ام ساقي ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم …

 با عشق

سومین خاطره من!

سپتامبر 26, 2007

امروز سرم شلوغ بود نتونستم زیاد اسکن امضا کنم

فقط ۵۰ تا انجام دادم

اولش که افتتاح حساب سیمبلز داشتم

بعد ۵-۶ نفری آمدم حساب باز کردن بین خودمون بمونه هرکی میومد میگفت میخوام حساب باز کنم تو دلم بهش فش میدادم میگفتم :امروز نمیومدی میمردی ؟

وقتی که داشت سرم خلوت میشد این جعفری پیداش شد و گفت  :وقت داری یکم کمکم کنی ایران چکهارو بزنی تو سیستم ؟

منم گفتم :یکم کار دارم خودت وقت نداری؟

با پروئی گفت:نه

منم دیدم گناه داره چشاش پر از اشک شده گفتم ماه رمضونه کمکش کنم ثوابش میرسه به ما شاید مشکلاتمون کمتر شد

خلاصه روز اسکن امضائی خوبی نبود

انتظاری آخر وقت آمار خواست گفتم: سرم شلوغ بود ۵۰ تا بیشتر نزدم

از فردا قرار شد بشینم سیمبلز بزنم البته اگه اطرافیان اجازه بدهند….

امروز خیلی دلم تنگت شده بود

 

دومین خاطره من!

سپتامبر 25, 2007

امروز خانم بهجت قرار بود سندهای سیمبلز و بده من بزنم ولی خانم معماری بهش گفت به من یاد بده

ایییش اینا ۱۰ بار نشستن کار کردن بازم یاد نگرفتن

حالا سیمبلز هم ناز کرد قطع شد بانک هم شلوغ شد واسه همین معماری رفت پشت باجه نشست تحویلداری کنه

بهجت آمد به من گفت : بیا تو، کار کن. منم چون اسکن امضا داشتم بهش گفتم اگه اسکن نکنم انتظاری غر میزنه بزار کارامو تموم کنم بعد میام پیشت

خلاصه نزدیک ۶۰۰ تا اسکن دیگه مونده بود که من تا ۳:۳۰ داشتم کار میکردم و فقط تونستم ۱۰۰ تاشو بزنم

انتظاری اول بهم گفت: اگه میبینی به این زودیا تموم نمیشه به بچه ها بگم وایسند باهم بزنید زودتر  تموم شه ولی من گفتم: من ۲-۳ روزه تمومش میکنم!

اول باورش نشدوقتی دید ۱۰۰ تا امضا زدم گفت:پس نمیخواد ساعت بیشتری بمونید

حالا قرار شد فردا خانم معماری سیمبلز بزنه بقیه روزا من بزنم تا وقتی بهجت میره مرخصی من به مشکلی بر نخورم

خلاصه این انگشت کوچیکم که بهت گفته بودم یادته؟ اون دیگه حرکت نمیکنه

وقتی یه کاری به عهدم میزارن تا تمومش نکنم دلم آروم نمیگیره این یعنی اصلاً تو زندگیم خونسرد نیستم

بیچاره تو

 

 

اولین خاطره من!

سپتامبر 24, 2007

چي باعث شد دوباره هوس وبلاگ نويسي کنم نميدونم؟

يعني ميدونم و واسه همین تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم

البه یک دلیل دیگه هم داشت که اونو بعداً فقط در گوش خودت میگم

يه اتفاق جالب برام افتاد گفتم تو هم بدوني بعد نيست

يک وقتايي بايد چشامونو خوب باز کنیم تا حسش کنیم

امروز سر سفره افطار مامانم گفت : چند روز پیش بابات رفته بانک خانمه ۴۰ تومان زیادی بهش داده بعد بابات برگشته رفته زیادیشو پس داده

یک دفعه چشام ۴ تا شد گفتم:مامان منم ۲ روز پیش پای صندوق بودم ۵۰ تومان به یک مردی زیادی دادم مرده امد پسم داد

مامانم گفت :اگه بابات اون پولو پس نمیداد این مَرده هم پول تورو پس نمیداد

نمیدونی چه حالی شدم یک لحظه حس کردم خدا اون موقع فقط حواسش به من بود که نذاشت کم بیارم

بابام باعث این کار شد ازش تشکر میکنم

 

سپتامبر 19, 2007

مثه تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه
مثه تموم بخت ها بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه
سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره نداره نداره
طاقت اینکه پیشش گریه کنم نداره نداره نداره

حالی واسم نمونده دنیا برام سرابه
داد می زنم که ساقی می خونه بی شرابه

یادی نکردی از من رسم رفاقت این بود؟
اشکی برام نریختی عشق و صداقت این بود؟
دشمن راه دورم درد دلم زیاده
جاده به جز جدایی چیزی به من نداده