Archive for نوامبر, 2007

یازدهمین خاطره من!

نوامبر 26, 2007

این کار بانک تکراری شده دیگه خاطره ساز نیست

فقط یه چیز باحال برات تعریف کنم از وقتی چت ویندوز راه افتاده همه رو بی ایمان کرده البته من نشدما

آقای دادی زاده خیلی آدم ساده و روراستی یه مدت با بهجت چت می کنن بهجت برام میگفت چیا بهم میگن منم به تو گفتم حتمآ

دیروز دادی زاده رفت تهران ایران چک بیاره خانم مصلی نژاد همش به بهجت میگفت دیگه تنها شدی دادی جونت رفت تهران تورو نبرد

بعد عصرش بهجت میاد به مصلی اس ام اس بده که اشتباهی واسه دادی میفرسته

حالا اس ام اس این بوده: امروز خیلی حرفها باهات داشتم ولی سرت شلوغ بود نتونستم باهات حرف بزنم داری میری مواظب خودت باش

میخواسته اینو بفرسته واسه ندا بهش بگه که اینو واسه دادی فرستادم و براش کلاس بزاره ولی اشتباه واسه دادی میفرسته حساب کن چه حالی داشته

دادی زاده انگار همون موقع تو فرودگاه بوده زنشم کنارش بود و فهمیده همون موقع زنگ میزنه به بهجت و هر چی از دهنش در میاد بهش میگه و میگه تو شوهر داری زشته این کار

بهجت گفت من داشتم میمردم نمیدونستم چی بهش بگم شوهر بهجت هم کنارش بوده فهمیده خانمش چیکار کرده  (اگه تو بودی منو چیکار میکردی ؟)

خلاصه امروز حالش گرفته بود تفلک.. تصمیم گرفت زنگ بزنه به زن دادی وقتی زنگ زد خانم دادی زاده یه جوری حرف زده بود انگار که اصلا از هیچی خبر نداره اینم بیشتر ضایع شده بود

نمیدونم دادی برگرده چه جوری میخواد نگاش کنه من اگه بودم از کارم استعفا میدادم

 

 

 

پاییز

نوامبر 20, 2007

کي اشکاتو پاک ميکنه شبها که غصه داري
دست رو موهات کي ميکشه وقتي منو نداري

شونه کي مرهم هق هقت ميشه دوباره
از کي بهونه ميگيري شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز کي چشم به راهت نشسته
از جلو پات جمع ميکنه برگهاي زرد و خسته

کي منتظر ميمونه حتي شبهاي يلدا
تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا

کي از سرود بارون قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه وقتي که راه درازه

کي از ستاره بارون چشماشو هم ميذاره
نکنه ستاره اي بياد ياد تو رو نياره

تقدیم با نهایت عشق به خیره کننده ترین ستاره ی دنیای من

فرشته ی من

نوامبر 13, 2007

به مهرو ماه چه نسبت فرشته روی مرا ؟
سخن مگو که مرا نیست تاب گفت و شنید
کجا به نرمی اندام او بود مهتاب ؟
کجا به گرمی آغوش او بود خورشید ؟

با عشق

:-×

نوامبر 7, 2007

میدونی؟

یهوئی تو یه لحظه نگاهت میوفته تو نگاه یه آدمی

یهوئی میبینی که داره ته چشماتو می بینه تو دایره خودت

یهوئی میبینی این یکیه که بلده تو رو را از توی چشمات بخونه

یهوئی قلبت مچاله میشه و میریزه پائین

یهوئی نگاهتو از نگاهش میکشی بیرون و یه جای دیگه رو نگاه میکنی

ممکنه یهوئی صدای قدمهاشو بشنوی که داره میاد طرفت که بگه خوندمت

ممکنه هم بره و هیچ وقت دیگه نبینیش

میدونی؟

خدا و گنجشک

نوامبر 4, 2007

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت ” . مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

” با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست .” گنجشك گفت ” لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت ” ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت ” و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد

با نهایت عشق تقدیم به معشوق پاک و مقدسم

نوامبر 2, 2007

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردمو نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود

با عشق