Archive for ژانویه, 2008

سیزدهمین خاطره من!

ژانویه 28, 2008

امروز صبح حدود ساعت ۷:۳۰ دیدم ۲ تا مرد وارد بانک شدند من ننشناختمشون فکر کردم دوستای عمو باشن ولی بعد نگهبان گفت: شناختی ؟ بازرسن از تهران امدند 

بدو پریدم سر جام یکم استرس داشتم نمیدونم چرا؟ البته شاید به خاطر اینه که بهجت بهم گفته بود رو افتتاح حساب خیلی گیر میدن

خلاصه کارمونو شروع کردیم اونم رفت سراغ رئیس صندوق و کارهای اونو چک کرد

کاراش که تموم شد پروندهای جاری و ازم خواست برسیشون کرد یه سری مسائل بود بهم گفت و به خیر گذشت

یه فرم هم بهمون داد و گفت پر کنید تحویل بدین .حرفهای دلمونو میتونیم براشون بنویسیم و ترتیب اثر بدهند من یک حالی از همه ی اونائی که تو این مدت با نیش و کنایهاشون اذیتم کردن میگیرم

خلاصه بازرس و بیخیال شیم میرسیم به یک جریان توپ توپ که تابحال اتفاق نیوفتاده بود

من شماره ۵۶ و صدا زدم معمولا ۳ بار صدا میزنیم نیومد شماره بدی و میگیم

۳ بار صدا زدم نیومد بعد آقای کفاش که از مشتریای بانکٍ امد گفت:هیچکی تو بانک نیست فقط منم شماره اش ۵۸ بود

من پولشو گرفتم مشغول شمردن بودم و شماره ۵۷ هم صدا زدم فکر کردم تو بانک نیست که دیدم آقایی گفت من اینجام الان مینویسم میام . من دیگه شماره ۵۸ و که همین کفاش بود نزدم تا ۵۷ و بتونم دوباره صدا کنم

خلاصه تو این فاصله ۵۶ با اون موهای فر فریش پیداش شد و گفت : من ۵۶ بودم الان نوبت منه

منم گفتم : کجا بودین؟ من ۳ بار صداتون کردم الانم نوبت ۵۸

گفت:من ۲ دقیقه رفتم پول از دستگاه بگیرم چه جوری صدا زدی؟ الانم شما ۵۷ و صدا زدین واسه چی ۵۸ نشسته اینجا

من گفتم :یه شماره دیگه بگیرید صداتون میکنم بانک خلوته زود نوبتتون میشه .من اینو واسه این بهش گقتم چون هنوز شماره ۵۷ بود و باید کار اونو انجام بدم

این اقا بهش برخورد با تندی گفت : من کار دارم باید کار منو اول انجام بدی

منم گفتم:این مشکل خودتونه نباید از بانک بیرون میرفتین منم تا کار این اقارو انجام ندم نمیتونم کار شمارو انجام بدم

بعد کفاش گفت: اقا چرا داد میزنی ؟ میخواستی از بانک نری بیرون برو یه شماره بگیر منتظر باش

اینو که گفت: یارو بهش برخورد گفت : تو چی میگی ؟ به تو ربطی نداره

خلاصه یه چیز این گفت یه چیز اون گفت تا کار به دعوا کشید

پا شدن همدیگرو زدن ۵۶ زد تو گوش کفاش بیچاره  

نگهبان از اون طرف مأمور از طرف دیگه امدن اینارو جدا کنن بازرسا هم هاج و واج اینارو نگاه میکردند

منم انگار نه انگار که به من ربطی داره ۵۷ و صدا زدم کار اونو انجام دادم

کفاش گفت زدی تو گوشم پرده ی گوشم پاره شد الان زنگ میزنم تکلیفتو روشن میکنم (کفاش تو نیروی انتظامی کار میکنه یارو اینو نمیدونست بدبخت )

سه سوته مأمور امد و عمو و نگهبان دخالت کردن و کفاش رضایت داد ولی کاشکی اینو میبرد یه حالی ازش میگرفت

بهد از ۱۰ دقیقه کفاش که رفته بود دوباره امد بهم گفت: ببخشید اینجوری شد من واسه شما اینکارو کردم و گفت:اقاهه امد از شما معذرت خواهی کنه؟

گفتم : نه نیومد شما ببخشید اینجوری شد

گفت:من واسه این رضایت دادم که بیاد از شما معذرت خواهی کنه حالا باز میبینمش

حالا دوباره باید منتظر یه دعوای دیگه باشیم …..اخ جون دعوا

این کفاش و ببینی فکر میکنی مهرداد خواننده و دیدی حتی صداش هم مثل اونه

بعدشم عمو یه نامه نوشت و ما هم امضا کریدم صورتجلسه کردن بفرستن تهران ….معروف شدیم رفت

 

 

 

 

 

نفس

ژانویه 23, 2008

نفسم گرفت ازاین شهر، دراین حصار بشکن
در این حصار جادویی، روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن
زبرون کسی نیاید چو به یاری تو، ابنجا
تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

با عشق تقدیم به همنفس روزها و شبهام

توجه توجه….!

ژانویه 13, 2008

دیگه دارم کلافه میشم

میرم بانک باید جواب فضول بازیهای همکارامو بدم

میام اینجا باید جواب فضول بازیهای وبلاگ گردارو بدم

خوبه من خوشم نمیاد از جیک و پیک زندگی کسی خبردار شم و این بلاها سرم میاد اگه خودمم اهل این کارا بودم دیگه چی میشد

شنیدی میگن از هر چی بدت بیاد سرت میاد؟ من الان اینجوری شدم کی میخواد تموم شه با خداست

تا بعد

دوازدهمین خاطره من!

ژانویه 5, 2008

یه پدر و پسر یزدی هستند که خیلی وقت نیست افتتاح حساب کردند بیشتر پدره میاد بانک تا پسره وقتی هم میاد شماره حسابشو بلد نیست میاد از من میپرسه.
این چند روز که صندوق بودم پدر مستقیم میومد جلوی باجه ی من مینشست شماره هم نمیگرفت منم روم نمیشد بهش بگم برو شماره بگیر واسه همین مجبور میشدم کارشو انجام بدم
روز آخری که پشت صندوق بودم آمد به من گفت:چرا آمدی اینجا نشستی  همون جا که بهتر بود.
 منم گفتم:اینجا هم خوبه راحتم
گفت: خودت خواستی بیای یا بهت گفتن؟
گفتم: همکارمون رفته مرخصی من آمدم جاش
گفتش: نباید فبول میکردی اینجا خوب نیست برو جای قبلیت کار کن
حالا اینارو بلند میگفت منم خنده ام گرفته بود نمیدونستم چی جوابش و بدم همه هم داشتن میشنیدن
درست از فرداش من رفتم سر جای خودم واقعا عجب زبونی داشت  
بعد اگه یادت باشه بهت گفته بودم یکی  چند ماه پیش آمد حساب باز کرد بعد گفت من تو هنگ تن کار میکنم شمارشو داد گفت چه اینجا یا هر جای دیگه رفتی زنگ بزن من سفارش میکنم بهت تخفیف بدند
من همون موقع شمارشو انداختم تو سطل .
بعد دوباره امروز آمده بود بانک دید من پشت صندوق نشستم آمد طرفم من کارشو انجام دادم بعد گفت: نیومدین خرید کنید؟
گفتم: آمدم ولی خریدی نداشتم
بعدش گفت: من بهتون کارت تخفیف میدم هر موقع آمدین اینو نشون بدین بهتون تخفیف میدن منم تشکر کردم
وقتی کارش تموم شد و رفت من یادم افتاد که بهم کارت تخفیف نداده
بعد رفتم سر جای خودم کارای عقب موندمو انجام بدم دیدم انتظاری داره به صبوری یکی از همین کارتارو میده بهشم میگه به کسی نگو
من اینقده حرسم گرفته بود
تو دلم گفتم عجب مرده دروغ گو بود به من نداد حالا انتظاری و بگو فقط به همشهری خودش میده
یه نیم ساعت گذشت منشیمون رفت بیرون بعد دیدم انتظاری آمد یکی از اون کارتارو داد به من
اینقده ذوق کردم که نگو
جالب اینجاست به منم گفت به کسی نگو

HEAVEN

ژانویه 1, 2008

در انتهای هستی
دنیا را در بند کشیدیم
اما هیچ قدرتی ماندگار نیست
و هیچ خدایی باقی نمی ماند آنگاه که خدایی تازه تر و نیرومند تر جایگزین شد
و انسان محکوم به حماقت و تنهاییست
و دنیا محکوم به فنا
و ما خود خدایانی کذایی خلق می کنیم تا چونان طنابی خود را به بند بکشیم
و در غیر این صورت هیچ نیرویی کنترل کننده ی نفس وحشی و فاسد ما نیست
و ما برای ترساندن نفسمان خدایان را خلق کردیم زیرا از اسارت و حسرت آزادی لذت می بردیم
از ازل تا ابد هر کس خدای خویش را پرستید حتی اگر شعار یکتا پرستی داد مگر آنان که توانستند نفس هار و وحشی را رام خویش کند
و تنها اینان خدای یکتا را پرستیدند
خدای یکتا ما را ببخش اگر جز ترا می پرستیم