شاید اینبار سلام آغازدوستی نبود
راستی یادت می اید
چه ساده شروع شد
به سادگی یک سیب شاید
یادت می اید
گفتم “دوست جون “
گفتی” جون “
به دلم نشست
چقدر هم!
به دل تو نیز پیشتر نشسته بود
گفتم
گفتی
وشاید به همین سادگی
من شدم دوست تو
تو شدی دوست من
دو دوست کاملا نو
کاملا متفاوت
اززندگی گفتم
از زندگی گفتی
و زندگی کردیم
خندیدی
خنداندیم
و زندگی به مرور
با لبخند های شیرین من و تو
جریان گرفت
سکوت کردم
سکوتم را شکستی
و من
با تو از سبزی ها گفتم
و تو
با من از تمام رنگ ها
و من
امروز
درست زیر این همه برف
که از آسمان
آرام آرام بر من می بارد
خودم را مرور می کنم
و حرفهای سبز تورا
صدای تق تق حضورت می اید
آدمکت روشن می شود
و من سلام می کنم
می نویسم
:می بینی دوست جون
برف می بارد
تو می گویی
دستهایت سردند
هوا سرد است
آنقدر که افکار ادم هم
از پشت پنجره یخ می زنند
و تو می خندی
و من نیز
Archive for فوریه, 2008
آغازِ تو !
فوریه 19, 2008فوریه 7, 2008
مردم دیگه عاشقا رو هیچ جا با هم نمیکشن
مجنون و لیلا رو میگن هرگز به هم نمیرسن
همه به هم دروغ میگن آدما خیلی بد شدن
آدما بی وفایی رو این روزا خوب بلد شدن
اما من و تو میدونم همیشه با هم میمونیم
من به تو ثابت میکنم ما میتونیم ما میتونیم
قطره به دریا میرسه
پاییز به یلدا میرسه
به گوشه دنیا میرسه
مجنون به لیلا می رسه
مجنون به لیلا می رسه
قلبت و کلبه کن برام
جنونتو به رخ بکش
من از تو رویامو میخوام
به من نگو که سرنوشت چه جوری بازی میکنه
بذار که افسانه بشیم این منو راضی میکنه
تو همونی که میتونه قصه هارو عوض کنه
بذار که آینده از این بهم رسیدن حذ کنه
قطره به دریا میرسه
پاییز به یلدا میرسه
به گوشه دنیا میرسه
مجنون به لیلا می رسه
مجنون به لیلا می رسه
قلبت و کلبه کن برام
جنونتو به رخ بکش
من از تو رویامو میخوام
مجنون به لیلا می رسه…..