
می دونم چقدر بی انصاف و بی معرفتم. به جای تشکر از لطفت، عصبانی شدم. نمی دونم چطور به خودم جرات دادم اینجوری بشم. یه حسی بود بین نگرانی و ناراحتی. مثل یه تیری که از زه رها بشه. قلبت رو شکست و به زمین افتاد. حالا من در به در دنبال اون تیر می گردم. تا بشکنمش و مثل غرورم زیر پا لهش کنم. امروز همش تاریک و خاکستری بود. انگار زیر سقف ابرهای کبود قدم می زدم. می دونم برای تو هم همینجور بود. و من با بی شرمی روز روشن و شیرینت رو تلخ و تاریک کردم. امیدوارم بیرون رفتن آرومت کرده باشه. می دونم هیچ وقت نمی تونی فراموش کنی و منو ببخشی. اینو ازت نمی خوام چون کارم انقدر سیاه بود که با هیچ عذرخواهی تمیز نمی شه. امروز دعا کردم که خدا مهربونیت رو ازم نگیره و ازش خواستم به جای عصبانی شدن، چشمام رو روشن کنه تا خوبی ها، فداکاری ها و مهربونی هات رو ببینم و دیگه به خودم اجازه شکستن احترامت و شیشه ی آبی و شفاف قلبت رو ندم.
متاسفم… .![]()
![]()

